A Back
پسری از گذشته
(این شعر رو تقدیم می کنم به دوستداران نیما یوشیج )
عزيزم
قلب من رو به تو پرواز مي كند
مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و جنايت ها به مكافات آن رخ مي دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خيلي ها هستند كه با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند .
اما من غير از آن ها و همه ي مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به من داده ، به قلبم بخشيده ام . و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده است
مي خواهم رنگ سرخي شده ، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده ، روي زلف تو بنشينم
من يك كوه نشين غير اهلي ، يك نويسنده ي گمنام هستم كه همه چيز من با ديگران مخالف و تمام ارده ي من با خيال دهقاني تو ، كه بره و مرغ نگاهداري مي كنيد متناسب است
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن جا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود را تماشا مي كنم
دوست كوه نشين تو
در کهکشان حسرت هایم . در اقیانوس دلتنگی هایم
در چشم اندازهای بی کسی ام
به دور خود می چرخم و دوست داشتن را در چشم های تو معنا می یابم
اما افسوس که نیستی و آفتاب در غروب توست که طلوع می کند ..
آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست .
جادوی نگاهت
چه می شد اگر دل آشفته ی من
به شهر چشمات عادت نمی کرد
و ای کاش از نخست آن چشم هایت
مرا آواره ی غربت نمی کرد
چه زیبا بود اگر مرغ نگاهت
میان راز چشمان تو می ماند
تو می ماندی و او هم مثل یک کوچ
ز باغ دیده ات هجرت نمی کرد
تو می ماندی کنار لحظه هایم
ولی این شادمانی زود رفت
و تا می خواست دل چیزی بگوید :
تو می رفتی و او فرصت نمی کرد
من مرد توام
تو می توانی میلیونها مایل از من دور باشی
تو می توانی لبهای مرد دیگری را ببوسی
اما من مرد تو هستم
اگر فردا پشت سر بماند
و چشمانم هرگز از خواب بیدار نشود
همچنان مرد تو هستم . من مرد تو هستم
من از خدا استدعا می کنم . من برای زمان دعا می کنم
دعا می کنم که بتوانم تو را در میان بازوانم داشته باشم
تا ابدیت با من دعا کن
زمان تا ابد از آن ماست
این به خاطره شیوه لبخند توست
به خاطره شیوه گریه توست
و به این سبب همواره می خواهم مرد تو باشم
آیا اگر از تو بخواهم برقصی خواهی رقصید ؟
آیا خواهی گریخت آنگونه که هرگز به پشت سر ننگری ؟
آیا خواهی گریست اگر مرا در حال گریستن ببینی ؟
و آیا امشب روحم را رهایی خواهی بخشید ؟
آیا اگر لبانم لبانت را لمس کند خواهی لرزید ؟
و آیا خواهی خندید ؟ لطفا به من بگو
آیا هم اکنون برای آنکه بر او عاشقی خواهی مرد ؟
امشب مرا در میان بازوانت نگاه دار
من می توانم درد را ببوسم و کنار گذارم
من تا ابد در کنارت خواهم ماند
تو می توانی نفسم را از تنم بیرون آوری
آیا قسم یاد خواهی کرد که تا ابد از آن من باشی
آیا دروغ خواهی گفت ؟ آیا خواهی گریخت و پنهان خواهی شد ؟
آیا خیلی در این موضوع فرو رفته ام ؟ آیا عقلم را از دست داده ام ؟
من اهمیتی نمی دهم . تو امشب ایجا هستی
و من می توانم امشب تنها فقط با تو باشم
تو را ای نسیم سحر می شناسم
تو را ای گل ز گل خوب تر می شناسم
نزن آتش این گونه بر خرمن من
تو را شعله ! آتش ! شرر ! می شناسم
خدا از دل من خبر دارد ای خوب من !
تو را با دل شعله ور می شناسم
دلم با تو پیوند دیرینه دارد
تو را از خودت بیشتر می شناسم
خبر دارم از درد پنهانی تو
تو را با دو چشمان تر می شناسم
زمانی عبور تو بر چشم من بود
تو را خوب ای رهگذر می شناسم
مرا می کشد حزن چشمانت آخر
که صیاد را در یک نظر می شناسد
به طرز عاشقانه ای به من نگاه می کنی
و با همین نگاه خود مرا تباه می کنی
برای هیچ کس غزل به غیر تو نگفته ام
تو هم به مستی غزل به من نگاه می کنی
غروب بود و لحظه ی تلاقی نگاه ما
که تازه مطمئن شدم تو هم گناه می کنی
تو با نگاه دیگری به من اشاره می کنی
زمینه را برای عشق رو به راه می کنی
مدام در هراسم از خمار چشم های تو
که روزگار عشق را شب سیاه می کنی
نگو که فصل عاشقی برای تو گذشته
به جان عاشقان قسم که اشتباه می کنی
رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی
مگر جز مهربانی از تو و چشمت چه می خواهم
تو خود از هر کسی بهتر از احساس من آگاهی
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی
غزل هایم زمانی روی لب هایت جاری بود
ولی امروزدر چشمت نمی ارزم به پر کاهی
دلم خوش بود گاهی برایت شعر می خواندم
تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه مان گاهی
برو هر جا که می خواهی برو آسوده باش . اما
مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی
از اینجا می روم . تنها . مرا دیگر نخواهی دید
نخواهم برد در این راه با خود هیچ همراهی
با تو بودن
Be With You
گذر شب دوشنبه را بسیار کُند احساس می کنم
ساعات را می شمرم که چه آرام به پیش می روند
آوای صدایت را می شناسم
که توان نجات روحم را دارد
روشنایی شهر . خیابانی طلایی
از پنجره ام به جهان مادون می نگرم
که به چه سرعتی حرکت می کند و چه سرد احساس می شود
و من کاملا تنها هستم
مگذار تا بمیرم
من عقلم را از دست می دهم
عزیزم تنها از خود یک نشان به من بده
من فقط می خواهم که با تو باشم
و نمی خواهم ادامه دهم
من می خواهم با تو باشم فقط با تو
نمی توانم بخوابم و تمامی شب را بیدارم
از ورای این اشکها تلاش می کنم لبخند بزنم
من می دانم که تماس با دستهای تو
می تواند زندگانیم را نجات دهد
مگذار سر خورده شوم
حال به سوی من بیا
به هر حال می خواهم با تو باشم


بیا . هر شب بیا .... در خلوت هر مهتاب تنهایم
در سایه هر شب . چشم به راهت گشوده ام
در پس هر ستاره پنهانم . در پس هر ابر در کمینم
بر سر راه کهکشان ایستاده ام . بر ساحل هر افق منتظرم
بیا . خورشید که رفت .... بیا شب را تنها ممان . تاریکی را بی من ممان
من آنجا بر تو بیمناکم که با شب تنها نمانی . با دیو شب تنها نمانی
دیو شب بیرحم است . گرسنه است . وحشی است . خطرناک است
پرنده معصوم کوچک من ! آفتاب که رفت پرواز کن
از روی خاک برخیز . این خرابه غمزده را ترک کن

دلم در چشمان سایه رنگ تو غرق می شود . وقتی می بینمت
حضور تو بهاری است که شکوفه های روحم را شکوفاتر می کند و بی وفایی ات باد سرد پاییزی
من سالها پشت درهای بسته ی پاسخ آری تو می ایستم
بی آنکه بلرزم . بی آنکه که بگریم . بی آنکه ناامید شوم
حتی اگر تو بخواهی
آغوشت را باز کن تا بسوی تو پرواز کنم
مرا بنگر تا در نگاه تو ذوب شوم
ترانه هایم را گوش کن تا آوازهای عاشقانه ام را برایت زمزمه کنم
و مرا به خانه ات راه ده تا در قلب تو خانه کنم
دور از دسترس
من در درونم
خاطراتی بسیار دارم
نوازشهای بسیاری که با گذر زمان آنها را حفظ کرده ام
یک واژه
فضای مرا می پوشاند
مرا از سقوط در احساسات می رباید
و من بی کلام باقی می مانم
در این تنهایی
من نومیدم
و در طلب به دام کشیدنت
دور از دسترس
گمشده در بازوان دیگری
برای سکوت
من احساس اسارت می کنم
دور از دسترس
توانا در آزردن من
برای آنکه مالکت باشم
از درون می میرم
چقدر دوست دارم
بگویم که متاسفم
و فریاد بر می آورم دلیل آنکه تو را ندارم
کسی چون تو
من دیده ام که عشق از راه می رسد
و افسانه و هوس ها دوباره جان می گیرد
من دیده ام شبهای دیوانگی را
و من عشق را به سرگرمی بخشیده ام
و من عشق را از ته قلب بخشیده ام
من لبهای شهوتناک را دیده ام
و طغیان احساس را
اما هرگز کسی چون تو را ندیده ام
که من را به اوج آسمان می برد
زمانی که او به من می گوید دوستت دارم
او مرا می بوسد و من احساس می کنم
حسی چون آواز خواندن برای تمامی دنیا را دارم
مرا از عمق خاموشي صدا كرد
به نور و روشنايي آشنا كرد
برايم شعري از ديوانگي خواند
از آن پس . در دل غم ها رها كرد
به اوج سبز خوشبختي رسيدم
همان دم كه مرا ليلا صدا كرد
ندانستم كه او مجنون من نيست
ببين با اين دل چه ها كرد
غم دل با خداي خويش گفتم
خدا هم گريه بر احوال ما كرد
گذشت و روح من را با خودش برد
تمام خانه را ماتم سرا كرد
دل ديوانه اي مغرور و سرمست
شكست اما براي او دعا كرد
ببين آن شاعر تنهايي شيراز
چه خوش شرح پريشاني ما كرد :
من از بيگانگان هرگز ننالم كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد

کاشکی می شد
کاشکی می شد یه بار دیگه پاتوی دنیا بذارم
یواشکی رو خنده هات پا روی فردا بذارم
کاشکی می شد ایندفعه از عاشقی بویی نبرم
حسرت با تو بودنو . به نرخ خونم نخرم
کاشکی که اینبار لااقل تو واسه من گریه کنی
گلهای سرخ عاشقی رو . تو به من هدیه کنی
من از تو دارم یه بغل خاطره های خوب و بد
اما از بی تفاوتیت جونم داره می یاد به لب
کاش که می شد صداقتم ایندفعه مال تو بشه
تا ببینی که قلب من چقدر تو سوزو آتیشه
دوباره هم اگه بیام می خوام اسیر تو نشم
کنیز بی ولایت و مرید دین تو نشم
کاش کی که اینبار نبینم دیگه کسی به اسم تو
می یاد تو سرنوشت من قلبو هم می خواد گرو
در نبود تو![]()
هر آنچه را که من انجام می دهم برای تو است
هر آنچه را که من دارم تو به من بخشیده ای
تمامی واژه های تو از عشق است
و تنها پناهگاه من بازوان تو است
تمامی تمایلات من برخاسته از تو است
همه چیز در گذشته و حال
و همه آنچه را که من می خواهم به تو عشق بخشیدن است
و همه آنچه را که من می دانم اینست که دوستت می دارم
هیچ چیز بیش از انوار وجود تو مرا وادار به دیدن نمی کند
و هیچ چیز چون تو مرا افسون نمی سازد
وجود هیچ کس دیگری ، هیچ کس دیگر
و ناگهان من در می یابم که تو اینجا نیستی بیش از این
و ارتعاش عذاب آور نادیدنت بیش از این
و در این سکوت شبانه به سان عشقی سترگ و عظیم می شود
در نبود تو
و من خود را آشکار می کنم و من به دنبال تو می گردم اما تو اینجا نیستی
و اما من از متقاعد کردن خود مبنی بر اینکه تو را از دست داده ام امتناع می کنم
و من بسیار به تو محتاجم ، من نمی توانم اینچنین رنج بکشم
در نبود تو
تمامی خاطراتم از توست
تمامی گذشته و حال من
تمامی توهم من دیدن خنده ی توست
و گذران ساعات در کنار تو
هیچ چیز
بخون تا بدوني يه عشق واقعي يعني چي...
ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ،
شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ،
آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ،
خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و
تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ،
اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ،
براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ،
براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ،
و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ،
مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم !
ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم .
ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ،
خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ،
قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك ت
نهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو
ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني .

پری دریایی![]()

در زیر آسمانی که متعلق به تو است نقطه ای برای من بگذار
و چه سعادتی که سحرگاه باز نخواهد گشت
تمنا می کنم مرا با خود ببر
به راهی بی بازگشت
مرا بر کف دستانت ببر
کور . بی هیچ پرسش و چرایی
بگذار که من در اعماق درونت غرق شوم
هر شبانگاه
اگر من زندگی می کنم
و یا اگر خون از رگهایم رخت برجسته
من تقاضای بیشتری ندارم
بیش تر از پایانی در دام تو
و مردن در میان بازوان گشوده ی تو
پری دریای
من تقاضای بیشتری ندارم
بیش از عجین شدن با پوستت
و احساسی چون از هم پاشیدن زندگانیم توسط تو
بر من انوار مهتاب عاشقانه ات را بیفشان
بگذار تا من تنفست را احساس کنم
بگذار تا من . تو را با کف هایی بپوشانم
که از اقیانوس آبی است
بگذار تا جای قدمهایت را ببوسم
بگذار تا به آوای قلبت گوش دهم
بگذار تا در امواجت غرق شوم
اگر عشق ورزیدن به تو دیوانگی است
پس به طور حتم من دیوانه ام
باغی از پروانه و گیلاس
هر صبح
در باغی از پروانه و گیلاس
با دامنی چین چین
به رنگ چهار فصل خدا
پلک پنجره ها را باز می کنی
و من
با پیراهنی خیس از طراوت اردیبهشت
به تماشایت می نشینم
حالا به رسم همیشگی
تو نگاهم می کنی و لبخند می زنی
و من دوباره عاشقت می شوم
اونا که تو زندگیشون . قصه های خوب شنیدن
تو قمار زندگانی . همه جور بازی رو دیدن
اونا که تو خلوت شب . شعرهای حافظ رو خوندن
همه راه رو رفتن اما . بر سر دو راهی موندن
بهشون بگید که اینجا . یه نفر همیشه مسته
یه نفر همیشه تنها . سر این کوچه نشسته
بهشون بگید که قصه اش . مثه شاهنومه درازه
کی بوده کجا رسیده . چه جوری باید بسازه
حالا قصه هاش رو مستا . توی می خونه ها میگن
اما اون همیشه مست رو . توی اونجا راه نمی دند
بهشون بگید که اینجا . یه نفر همیشه مسته
یه نفر همیشه تنها . سر این کوچه نشسته
دیگه نیست کمند دلها . گیسوهای رنگ برفش
دیگه می خونه جایی نیست . که بیاد رو لبها حرفش
بذارید همه بدونند . که به دست غم اسیره
آخرش یه شب همینجا . سر این کوچه می میره
بهشون بگید که اینجا . یه نفر همیشه مسته
یه نفر همیشه تنها . سر این کوچه نشسته
آسان وسخت
به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد
ولی به سختی میشه در قلب او جایی پيدا کرد.
به راحتی میشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد
ولی به سختی ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد.
به راحتی ميشه بدون فکر کردن حرف زد
ولی به سختی ميشه زبان را کنترل کرد.
به راحتی ميشه کسی را که دوستش داريم از خود برنجانيم
ولی به سختی ميشه اين رنجش را جبران کنيم.
به راحتی ميشه کسی را بخشيد
ولی به سختی ميشه از کسی تقاضای بخشش کرد.
به راحتی ميشه قانون را تصويب کرد
ولی به سختی ميشه به آنها عمل کرد.
به راحتی ميشه به روياها فکر کرد
ولی به سختی ميشه برای بدست آوردن يک رويا جنگيد.
به راحتی ميشه هر روز از زندگی لذت برد
ولی به سختی ميشه به زندگی ارزش واقعی داد.
به راحتی ميشه به کسی قول داد
ولی به سختی ميشه به آن قول عمل کرد.
به راحتی ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد
ولی به سختی ميشه آنرا نشان داد
به راحتی ميشه اشتباه کرد
ولی به سختی ميشه از آن اشتباه درس گرفت.
به راحتی ميشه گرفت
ولی به سختی ميشه بخشش کرد.
به راحتی ميشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد
ولی به سختی ميشه به آن معنا بخشيد.
و در آخر:
به راحتی ميشه اين متن را خوند
ولی به سختی ميشه به آن عمل کرد